امروز:

شنبه روزِ بدی بود !

» نوع مطلب : وب نوشت ،

در گذر شتابان سال ها، فقط رنگ خاطره هاست که باقی می مانند. خاطره هایی که نسل به نسل فرق می کنند. برای نسل پدرم شاید خوردن یک فالوده ی خیابانی بعد از فراغت از کار سخت در چهارده سالگی خاطره ای تلخ اما لذت بخش باشد. برای نسل من شاید شادی و اندوه کارتون هایی چون بچه های کوه آلپ نوستالوژیک به نظر آید، و سال ها بعد مطمئنا پلی استیشن 3 برای نسلی که هنوز ده ساله نشده است خاطره ای دست نیافتنی خواهد بود!
همیشه جدا از بازی و شیطنت های کودکی ام، برای خودم دنیایی داشتم. هفت یا هشت ساله بودم، در کنار گوش دادن به ترانه های رایج آن دوران { سیاوش شمس و لیلا فروهر و ... }، عاشق موسیقیِ نسل پدرانم بودم. نسلی که صدایش سراسر اعتراض بود. فرهاد، فریدون فروغی، کوروش یغمایی، مازیار، افشین مقدم و ... . حالا که سال ها گذشته و مردان و زنان دوست داشتنیِ من، دنیا را ترک گفته اند، وقتی به گذشته بر می گردم بغضم می گیرد. هشت سال پیش بود، دقیقا در همین تاریخ، 9 شهریور 81 ، تیتر روزنامه ی ایران ( که آن زمان ها ارزش خواندن داشت ) این بود، فرهاد مهراد درگذشت. خبر سفر درمانی اش به فرانسه را داشتم، اما مرگش را هرگز. سال هاست که ترانه هایش در گوشمان می پیچد و صدایش هرگز خاموش نمی شود. با گنجشکک اشی مشی اش بزرگ شدیم و به هفته های خاکستری رسیدیم، با والا پیامدارش دیندار شدیم! و وقتی رفت برای خودمان اشک ریختیم : گرم و زنده در شن های تابستان زندگی را بدرود خواهم گفت...


نوشته شده در : سه شنبه 9 شهریور 1389  توسط : وحید.    نظرات() .

یاد آن خاطرِ محبوبِ شما هست ؟!

» نوع مطلب : شاعرانه ،

یاد آن خاطر محبوب شما هست ؟!

که آنروز

همانروز که از مقدمتان عطر بهار آمد و یک باغچه رویـیـد،

گل مست !

من و این دل آشفته شدیم عاشقتان یکسره دربست

و آمد همه ی مهر شما در همه ی حافظه بنشست

و بعد از دوسه روزی

همه ی شهر خبر شد که منم رفته ام از دست !!

***

یادتان نیست گمانم

که چه اندازه پـر از حوصله بودیم ...

چه بسیار

برای غم چشمان هم آغوش گشودیم ...

و در بند نگاه دگران هیچ نبودیم ؟!!

***

مهربان یار دل افروز

از امروز

که آن کهنه رقیـبـم شده پیروز

و من غرق شدم در تب و بیماری و صد غصه ی جانسوز

دل غمزده بشکست !

غمی آمده در سینه ی من

یک غم مرموز

شما را به زبان و دل پرسوز

دعا میکنم ای عشق

که باشید

سرافراز چو دیروز

همان دلبر شایسته ی بهروز !

***

دلآرام

کنون کز بد ایام

منم مانده و دلسوخته در کنج اتاقی

سخن نیست دگر

غیر غم عشق شما

دلبر از کف شده باقی

بجز ذکر دعایی که :

« خود عشق

خود حضرت ساقی

نگهداردتان شاد

میان گل و شعر و غزل و باغ اقاقی »

....

کنون ای همه ی فکر و خیالم
میان گذر ساعت عالم
که از دوریتان رو به زوالم
دلم هست در این شیون و غمگینی و ماتم
که یک لحظه مبادا
نشیند ز غمی گوشه ی چشمان شما قطره ی شبنم
اگر وقت شد و فرصتتان گشت فراهم
به یک جمله ی کوتاه
دهید از خودتان یک خبر خوب
مرا هم
که این گوشه ی دنیا
اگر بی خبر از حال شما باز بمانم
شود قامتم از دوریتان منحنی و خم
و هر لحظه ی این عمر
شود شامل صد نکته ی مبهم
و من زخمی و بیچاره ترین بچه ی آدم
به یکباره
و یا با گذر ساعت و کم کم
دهم جان

و بی فایده باشد

تمام هنر و خاصیت دکتر و مرهم
***
و هر چند که بی فایده
و بگذار بگویم به شما
خاطره ای سرد و پر غصه و بی سود،
از آن تیره شب سخت غم آلود
یکی بود و یکی بود ...
و در دست هوا سردی صد جور و جفا بود
و چشمان من از غصه ی دوری شما
هیچ نیاسود ...
در آن شب ...
دل آزردگی با دگری بودنتان
روح مرا سخت بیالود
و اندیشه ی این وصل
به تلخی غم افزود
و از آتش آن
سوخت دل و ریشه ی امید من از تار و پی و پود
و امروز
نماندست ز من هیچ
مگر یک شبح سوخته ی سرد و غمی زرد و کمی دود
و در قالب یک جمله بگویم
که : شدم یکسره نابود

« جواد مزنگی »

............................................................................................

پ ن 1 : در فاصله ی کمتر از یک هفته « آقا جواد » تو وبلاگش دو تا شعری که من واقعا دوست دارم رو منتشر کرد، و من هم با اجازه ی خودِ آقا جواد...

پ ن 2 : و باز ممنون از مهندس، که بخش دوم این شعر رو اجازه داد برای اولین بار توی نویسا منتشر بشه...


نوشته شده در : یکشنبه 31 مرداد 1389  توسط : وحید.    نظرات() .

مرداد ، ماهِ دوستانِ من !

» نوع مطلب : روزمرگی ،

امروز تولد یکی از نزدیکترین دوستامه ! یعنی آیدین { البته هنوز هم عده ای اونو عسگر صدا می کنن }، برام جالب بود که تولد اکثر دوستای من، مرداده ! نُه ، دوازده (2 تا تولد)، بیست، بیست و سه و بیست و هفت مرداد، البته بعضی از دوستامم هستن که گرچه نزدیکن اما روز تولدشون رو نمیدونم! شاید واسه بعضی ها خیلی جذاب و جالب باشه که هر سال، سالروز تولدشون رو جشن بگیرن اما برای من هیچ وقت جذابیت نداشته و نداره { گرچه همیشه روز تولدم یادمه و امکان نداره سالی باشه که روز تولدم یادم بره ! } برای من فقط یک روز به عنوان روز تولد معنا داره و اونم لحظه ای بود که بیست و چند سال پیش به دنیا اومدم، البته اونم تولد من نبود، بلکه تولد مادرم بود!!

...................................................................................................

پ ن : آیدین جان تولدت مبارک، دیگه وقتشه! {نیشخند}


نوشته شده در : چهارشنبه 27 مرداد 1389  توسط : وحید.    نظرات() .