شنبه روزِ بدی بود !
همیشه جدا از بازی و شیطنت های کودکی ام، برای خودم دنیایی داشتم. هفت یا هشت ساله بودم، در کنار گوش دادن به ترانه های رایج آن دوران { سیاوش شمس و لیلا فروهر و ... }، عاشق موسیقیِ نسل پدرانم بودم. نسلی که صدایش سراسر اعتراض بود. فرهاد، فریدون فروغی، کوروش یغمایی، مازیار، افشین مقدم و ... . حالا که سال ها گذشته و مردان و زنان دوست داشتنیِ من، دنیا را ترک گفته اند، وقتی به گذشته بر می گردم بغضم می گیرد. هشت سال پیش بود، دقیقا در همین تاریخ، 9 شهریور 81 ، تیتر روزنامه ی ایران ( که آن زمان ها ارزش خواندن داشت ) این بود، فرهاد مهراد درگذشت. خبر سفر درمانی اش به فرانسه را داشتم، اما مرگش را هرگز. سال هاست که ترانه هایش در گوشمان می پیچد و صدایش هرگز خاموش نمی شود. با گنجشکک اشی مشی اش بزرگ شدیم و به هفته های خاکستری رسیدیم، با والا پیامدارش دیندار شدیم! و وقتی رفت برای خودمان اشک ریختیم : گرم و زنده در شن های تابستان زندگی را بدرود خواهم گفت...
یاد آن خاطرِ محبوبِ شما هست ؟!
یاد آن خاطر محبوب شما هست ؟!
که آنروز
همانروز که از مقدمتان عطر بهار آمد و یک باغچه رویـیـد،
گل مست !
من و این دل آشفته شدیم عاشقتان یکسره دربست
و آمد همه ی مهر شما در همه ی حافظه بنشست
و بعد از دوسه روزی
همه ی شهر خبر شد که منم رفته ام از دست !!
***
یادتان نیست گمانم
که چه اندازه پـر از حوصله بودیم ...
چه بسیار
برای غم چشمان هم آغوش گشودیم ...
و در بند نگاه دگران هیچ نبودیم ؟!!
***
مهربان یار دل افروز
از امروز
که آن کهنه رقیـبـم شده پیروز
و من غرق شدم در تب و بیماری و صد غصه ی جانسوز
دل غمزده بشکست !
غمی آمده در سینه ی من
یک غم مرموز
شما را به زبان و دل پرسوز
دعا میکنم ای عشق
که باشید
سرافراز چو دیروز
همان دلبر شایسته ی بهروز !
***
دلآرام
کنون کز بد ایام
منم مانده و دلسوخته در کنج اتاقی
سخن نیست دگر
غیر غم عشق شما
دلبر از کف شده باقی
بجز ذکر دعایی که :
« خود عشق
خود حضرت ساقی
نگهداردتان شاد
میان گل و شعر و غزل و باغ اقاقی »
....
کنون ای همه ی فکر و خیالم
میان گذر ساعت عالم
که از دوریتان رو به زوالم
دلم هست در این شیون و غمگینی و ماتم
که یک لحظه مبادا
نشیند ز غمی گوشه ی چشمان شما قطره ی شبنم
اگر وقت شد و فرصتتان گشت فراهم
به یک جمله ی کوتاه
دهید از خودتان یک خبر خوب
مرا هم
که این گوشه ی دنیا
اگر بی خبر از حال شما باز بمانم
شود قامتم از دوریتان منحنی و خم
و هر لحظه ی این عمر
شود شامل صد نکته ی مبهم
و من زخمی و بیچاره ترین بچه ی آدم
به یکباره
و یا با گذر ساعت و کم کم
دهم جان
…
و بی فایده باشد
…
تمام هنر و خاصیت دکتر و مرهم
***
و هر چند که بی فایده
و بگذار بگویم به شما
خاطره ای سرد و پر غصه و بی سود،
از آن تیره شب سخت غم آلود
یکی بود و یکی بود ...
و در دست هوا سردی صد جور و جفا بود
و چشمان من از غصه ی دوری شما
هیچ نیاسود ...
در آن شب ...
دل آزردگی با دگری بودنتان
روح مرا سخت بیالود
و اندیشه ی این وصل
به تلخی غم افزود
و از آتش آن
سوخت دل و ریشه ی امید من از تار و پی و پود
و امروز
نماندست ز من هیچ
مگر یک شبح سوخته ی سرد و غمی زرد و کمی دود
و در قالب یک جمله بگویم
که : شدم یکسره نابود
............................................................................................
پ ن 1 : در فاصله ی کمتر از یک هفته « آقا جواد » تو وبلاگش دو تا شعری که من واقعا دوست دارم رو منتشر کرد، و من هم با اجازه ی خودِ آقا جواد...
پ ن 2 : و باز ممنون از مهندس، که بخش دوم این شعر رو اجازه داد برای اولین بار توی نویسا منتشر بشه...
مرداد ، ماهِ دوستانِ من !
امروز تولد یکی از نزدیکترین دوستامه ! یعنی آیدین { البته هنوز هم عده ای اونو عسگر صدا می کنن }، برام جالب بود که تولد اکثر دوستای من، مرداده ! نُه ، دوازده (2 تا تولد)، بیست، بیست و سه و بیست و هفت مرداد، البته بعضی از دوستامم هستن که گرچه نزدیکن اما روز تولدشون رو نمیدونم! شاید واسه بعضی ها خیلی جذاب و جالب باشه که هر سال، سالروز تولدشون رو جشن بگیرن اما برای من هیچ وقت جذابیت نداشته و نداره { گرچه همیشه روز تولدم یادمه و امکان نداره سالی باشه که روز تولدم یادم بره ! } برای من فقط یک روز به عنوان روز تولد معنا داره و اونم لحظه ای بود که بیست و چند سال پیش به دنیا اومدم، البته اونم تولد من نبود، بلکه تولد مادرم بود!!
...................................................................................................
پ ن : آیدین جان تولدت مبارک، دیگه وقتشه! {نیشخند}
